منو تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم ابر و بارون و میدیدیم اما دنیامون قفس بود چشم به دوردستا نداشتیم همینم واسه ما بس بود اما یک روز اونایی که مارو با هم دوست نداشتن تورو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن منه خوش باوره ساده فکر میکردم رو به رومی گاهی اشتباه میکردم من کدومم تو کدومی با تو زندگی میکردم قفس تنگو سیاهو عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو اما یک روز باده وحشی رویاهامو با خودش برد قفس افتادو شکستو آینه
برچسب:
نویسنده: یوسف عابدی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:50